معماری

بایگانی روزانه: ۱۳۹۶-۰۶-۱۱

پر اشک است دو چشم تر تو

پر اشک است دو چشم تر تو شده وقت نفس آخر تو در دل حجره زمین افتاده به روی خاک چرا پیکر تو مرغ بسمل شدی و بال زدی خاک حجره است به روی پر تو آنقدر فاطمه گفتی آمد و شده سینه زنت مادر تو خواهرت نیست کنارت اما هتک حرمت نشده خواهر تو گریه می کرد کنار تو …

ادامه نوشته »

ای که مرآت خدایی مددی حضرت سلطان

ای که مرآت خدایی مددی حضرت سلطان معدن جود و سخائی مددی حضرت سلطان هر گدائی که به سویش بنمایی تو نگاهی رسد آخر به نوایی مددی حضرت سلطان تو نگفته بدهی حاجت و این رسم رئوف است مهد احسان و عطایی مددی حضرت سلطان چه شهیدان که گرفتند برات از حرم تو که حبیب شهدایی مددی حضرت سلطان روضه‌های …

ادامه نوشته »

ای جلوۀ جلال خدا یا اباالحسن

ای جلوۀ جلال خدا یا اباالحسن وی مظهر جمال خدا یا اباالحسن چون فاطمه تو بضعۀ خیر البشر شدی دیدار تو وصال خدا یا اباالحسن ای هشتمین امیر ولا حضرت رئوف آقا بگیر دست مرا حضرت رئوف تا زیر سایۀ حرم حضرت توئیم ما سر سپردۀ کرم حضرت توئیم از بسکه لطف جاریِ سلطانی اَت رسد ما سائلان محترم حضرت …

ادامه نوشته »

خورشید سر زد از سحرت أیها الغریب

خورشید سر زد از سحرت أیها الغریب از سمت چشم های ترت أیها الغریب تو ابر رحمتی که به هر گوشه سر زدی باران گرفت دور و برت أیها الغریب جاری ست چشمه چشمه قدمگاه تو هنوز جنت شده ست رهگذرت أیها الغریب تو آفتاب رأفتی و کوچه کوچه شهر در سایه سار بال و پرت أیها الغریب با این …

ادامه نوشته »

ساکت و بی صدا زمین خوردن

ساکت و بی صدا زمین خوردن زپر پا یک عبا، زمین خوردن بی تعادل شدن شکسته شدن وسط کوچه ها زمین خوردن ارثی از مادر است که حالا می رسد به شما زمین خوردن ناله های تو را در آوردند آتش زهر با زمین خوردن صورتت را چقدر خاکی کرد یا اما رضا زمین خوردن سوزش زهر سینه کافی بود …

ادامه نوشته »

آسمان مدینه در سینه

آسمان مدینه در سینه کوهی از بغض و ناله ها دارد چون شنیده امام آینه ها قصد ترک مدینه را دارد کوچه های مدینه می دیدند لحظه ی تلخِ رفتنِ او را صحنه ی التماس کاسه ی آب لرزش دست حضرت زهرا به زنان قبیله اش فرمود: مرهمی بهر زخم هجران نیست من به این شهر بر نمی گردم احتیاجی …

ادامه نوشته »

بر آه آهِ من جگر سخت خاره سوخت

بر آه آهِ من جگر سخت خاره سوخت بر وای وای من دل سنگ ستاره سوخت همچمون کبوتران ز عطش بال می زنم لب تشنه ام ،دلم ،جگر پاره پاره سوخت آتش گرفته ام ،نفسم بند آمده پا می کشم زغم،چه کنم ؟راه چاره سوخت می سوزم و هوای دلم دشت کربلاست آنجا که از غمی دل صدها شراره سوخت …

ادامه نوشته »

از داغ زهر پیکرم آتش گرفته است

از داغ زهر پیکرم آتش گرفته است گویی تمام بسترم آتش گرفته است تر میکند لبان مرا کودکم ولی از تشنگی , لب ترم آتش گرفته است پا میکشم به خاک و نفس میزنم که شهر از آه آهِ آخرم آتش گرفته است حالا کبوتران به غمم گریه میکنند از بال و پر زدن , پَرم آتش گرفته است امشب …

ادامه نوشته »

امان نداد مرا این غم و به جان افتاد

امان نداد مرا این غم و به جان افتاد میان سینه ام این درد بی امان افتاد به راه روی زمین می نشینم و خیزم نمانده چاره که آتش به استخوان افتاد چنان به سینه ی خود چنگ می زنم از آه که شعله بر پر و بال کبوتران افتاد کشیده ام به سر خود عبا و می گویم بیا …

ادامه نوشته »
قالب وردپرس