معماری

بایگانی روزانه: ۱۳۹۶-۱۱-۲۶

افتادم من از پا – با داغ تو زهرا

افتادم من از پا – با داغ تو زهرا میسوزم میسوزم وقت غسل تنت – به یاد سوختنت میسوزم میسوزم آب می ریزم ، روی تنت می بینم از ، پیرهنت از جای زخمای کاری خون شده بازم جاری که‌ دارم از ناچاری میسوزم میسوزم خدا ، خودت بده صبرم خدا ، سر اومده صبرم امون ، امون امون ایدل …

ادامه نوشته »

باور نمی کنم که تو بی بال و پر شدی

باور نمی کنم که تو بی بال و پر شدی خسته شدی شکسته شدی مختصرشدی شرمنده ام بخاطر من زخم خورده ای روزی که در مقابل دشمن سپر شدی افتادی از نفس – نفست بند آمده افتاده ای به بستر ؛غم محتضر شدی هیزم به دست های مدینه که آمدند مجروحِ دودِ آتش و زخمیِ در شدی آتش زبانه می …

ادامه نوشته »

سنگ صبور من مشکن شیشه دلم

سنگ صبور من مشکن شیشه دلم بر باد غم مده زغم خویش حاصلم ای شمع محفلم مشو خاموش، رخ مپوش گردد بدون روی تو خاموش محفلم مشکل گشای من غم هجر تو مشکل است دل داند و خدای دل این درد مشکلم دریای غم شده است مدینه پس از رسول غیر از تو هیچکس نرساند به ساحلم گرچه نگاه بر …

ادامه نوشته »

هنوز وقتِ نمازت پرِ تو می‌اُفتد

هنوز وقتِ نمازت پرِ تو می‌اُفتد به رویِ شانه‌یِ زینب سَرِ تو می‌اُفتد بگیر چهره ولی عاقبت که می‌دانم نگاهِ من به دو پلکِ ترِ تو می‌اُفتد حسین پا شُد و یک دفعه پیشِ تو اُفتاد از آن به بعد ببین دخترِ تو می‌اُفتد کَمر خمیده‌یِ این خانواده پا نَشَوی… که باز ساقه‌یِ نیلوفرِ تو می‌اُفتد بخواب سُرفه برایَت بَد …

ادامه نوشته »

چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد

چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد چشمه وقتی خشک شد ، دیگر خجالت می کشد سوختن در شعله ی دل کمتر از پرواز نیست هر که اینجا نیست خاکستر ، خجالت می کشد بستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ست این گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشد لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم …

ادامه نوشته »

فاطمه، دلواپسم ، خیز و پریشانم مکن

فاطمه، دلواپسم ، خیز و پریشانم مکن دست و پا گُم کرده ام بازی تو با جانم مکن بین مسجد گریه ام را دیده ای ،پس صبر کن پیش این نامرد مردم باز گریانم مکن یک طرف تابوتِ خالی ، یک طرف تصویرِ تو بین این دو قاتلِ جان زار وحیرانم مکن هرنفس که میکشی زخم تو سروا میکند بیش …

ادامه نوشته »

ای تا همیشه مطلع الانوار ، لبخندت

ای تا همیشه مطلع الانوار ، لبخندت آیینه در آیینه شد تکرار ، لبخندت جان پدر را تا بهشتی غرق گل می برد در لحظه های روشن دیدار ، لبخندت لبریز بود از مادری لبریز ، چشمانت سرشار بود از عاطفه ، سرشار ، لبخندت نه سال در دنیای حیدر صبح و ظهر و شب تکرار شد تکرار شد تکرار …

ادامه نوشته »

دمِ آخر وصیتی دارم

دمِ آخر وصیتی دارم ای علی جان به خاطرت بسپار نیمه شبها حسینِ دلبندم با لب تشنه می شود بیدار بارِ سنگین این وصیت را از سرِ شانه های من بردار قبل خوابیدنش عزیز دلم ظرف آبی برای او بگذار گریه کردم ز غربتش دیشب تا سحر سوختم برای حسین با همین دست ناتوان امروز پیرهن دوختم برای حسین کفنش …

ادامه نوشته »
قالب وردپرس