معماری
خانه / اشعار / پیامبر اکرم (ص) / در گرگ ومیش صبح پر از ظلمتی که باز

در گرگ ومیش صبح پر از ظلمتی که باز

در گرگ ومیش صبح پر از ظلمتی که باز
افکند پرده روی سر مردم حجاز
نور حقیقت ازطرف عرش سرزد و
لرزید روی فرش تن هرچه که مجاز
شیطان دوباره رانده تر ازقبل خویش شد
بتها به سجده آمده با نیت نماز
آری محمد؛ آنکه رسولان قبل ازو
محض نیاز آمده تا او رسد به ناز
او میرسد که بیرق عشقی عمیق را
بر بام روزگار درآرد به اهتزاز
او میرسد که باز خدا منجلی شود
او آمده منادی عشق علی شود

ای آخرین طلوع نبیها پیامها
وی اولین شروع وصیها امامها
دریا رسیده ای به مصاف سرابها
دریا رسیده ای به لب تشنه کامها
افتاده پای معجزه آسمانیت
تیغ بیان صاحب علم و کلامها
باید فقط ز وصف تو و اهل بیت گفت
تا آن زمانکه هست زبانی به کامها
سلمان محمدی شده چون عاشق علیست
مولاست کیل سنجش تو در مقامها
نابرده رنج، گنج، میسر نمیشود
هر ثروتی محبت حیدر نمیشود

آوردی از بهشت، به دنیا نسیم را
با خود نسیم مهر خدای رحیم را
آورده ای برای همه سائلان دهر
پشت سر خود ایل و تباری کریم را
آه ای یتیم مکه! تو بابای امتی
زیر پرت امان بده مشتی یتیم را
پر می کشد به گنبد سبزت دلی سیاه
در حائرت مکان بده این یاکریم را
برگرد در غدیر و بگو که صراط کیست
گم می کنیم گاه ره مستقیم را
زخم مرا رهین مداوای خویش کن
من را گدای خانه ی زهرای خویش کن

آرام از کنار پیمبر قدم بزن
شاعر! برو بقیع و در آنجا قلم بزن
حالا برای حضرت صادق غزل بگو
اما کمی به شادی خود رنگ غم بزن
آن قبرهای خاکی غمبار را ببین
این وضع را درون خیالت به هم بزن
بر روی هر مزار، ضریحی درست کن
بر آن ضریح های خیالی حرم بزن
خود را کنار پنجره فولاد فرض کن
و سرنوشت عاشقی ات را رقم بزن
قدری ببار و گریه کن و سلسبیل شو
بر آن مزارهای خیالی دخیل شو

شاعر! دوباره مست شو از فیض ساغری
به به چه ساغری چه شرابی چه کوثری
مردی که شیعیان ز عنایات مکتبش
معروف می شوند پس از این به جعفری
جان ای امام عشق! که می روید از لبت
گل های تازه با نفحات پیمبری
صدها چون ابن حیان یا چون زراره را
باید که پای مکتب علمت بپروری
یا قال باقر است و یا قال صادق است
هر عالمی که خوانده حدیثی به منبری
سرسختی مرا به نگاهی ملیح کن
من را در عشق ایل و تبارت فقیه کن

حالا منم که با دل بی تاب و عاشقم
سرمست بزم عشق تو و این دقایقم
مشتاق حرف های توام آیه ای بخوان
محتاج حرف های تو و قال صادقم
بین حدیث های تو تا حرف کربلاست
من جزو بیقرارترین خلایقم
حرف از حسین می زنی و گریه می کنم
کافی ست که نگاه کنی به سوابقم
باری مرا را روانه کن امشب به کربلا
در حائری که زائر آنجاست خالقم
مارا بیا و مثل خودت روضه دار کن
در کشتی سعادت جدت سوار کن

محمد بیابانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × 4 =

قالب وردپرس