معماری
خانه / اشعار / حضرت معصومه (س) / غمی میانِ دلِ خسته ام شرر دارد

غمی میانِ دلِ خسته ام شرر دارد

غمی میانِ دلِ خسته ام شرر دارد
دلِ شکسته ام اینگونه همسفر دارد

کبوتری که نشسته به رویِ ایوانم
دوباره آمده و از رضا خبر دارد

خیالِ غربتِ او می کُشد مرا ، اما
دلم زِ غصه ی زینب غمی دگر دارد :

زِ کاروانِ اسیران و خواهری تنها
که حلقه ای زِ یتیمانِ در به در دارد

زِ مادری که سپر شد کبود شد خم شد
زِ مادری که زِ غم دست بر کمر دارد

زِ مادری که کنارِ سر دو طفلانش
زِ کوچه های یهودی نشین گذر دارد

زِ دختری که یتیم است و در تمامیِ راه
به سمت نیزه ی بابا فقط نظر دارد

اشاره کرد به لکنت به عمه اش میگفت
بگو به دختر شامی که این ، پدر دارد

زِ صوت ضربه ی سنگین سنگها فهمید
لبان خشک پدر زخم هایِ تر دارد

سرِ پدر به زمین خورد و بین آن مردم
کسی نبود که سر را زِ خاک بردارد

حسن لطفی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × پنج =

قالب وردپرس