معماری
خانه / اشعار / حضرت زهرا (س) / مدح (صفحه 4)

مدح

دختر فکر بکر من، غنچه لب چو واکند

دختر فکر بکر من، غنچه لب چو واکند از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند طوطى طبع شوخ من گر که شکر شکن شود کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند بلبل نطق من زیک نغمه عاشقانه‏اى گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند خامه مشکساى من گربنگارد این رقم صفحه روزگار را مملکت ختا کند …

ادامه نوشته »

زندگی ارزش ندارد بی ولای فاطمه

زندگی ارزش ندارد بی ولای فاطمه قلبم آرامش ندارد بی ولای فاطمه در سماوات و زمین گر نور می بینی از اوست مهر و مه تابش ندارد بی ولای فاطمه ابر و باد و مهر و مه خدمتگزار این درند آسمان بارش ندارد بی ولای فاطمه مهر او در دل، به جنت چشم بسته می روم دید ه ام بینش …

ادامه نوشته »

زن طمانینه ی طبیعت ماست

زن طمانینه ی طبیعت ماست شو ر و شعر و شعورو فطرت ماست عشق ، از ایـن پـدیـده گشت پـدیـد مـهـر اول ، ازیـن بـهــانــه دمـیـد پشت آدم ، هـمـیشـه حوا یی ست نقش ِ زن ، شـوکـت ِ شکوفـایی ست زن اگـر نـیـست ، مـهـربـانـی نیست عـمـر ِ بـی عـشق ، زنـدگـانی نـیـسـت زیـنـت زنـدگـی ، حـضـور ِ زن …

ادامه نوشته »

جلوه گاه عصمت و معیار ایمان فاطمه

جلوه گاه عصمت و معیار ایمان فاطمه روح و جان مصطفی محبوب جانان فاطمه مظهر اوصاف ذات کردگار ذو الجلال در رضای و در غضب مرآت یزدان فاطمه احمد مختار آمد عطا از کردگار هست او را کوثر و خیر فراوان فاطمه طاهره ،روح و زکیه، نام او باشد بتول حانیه ، صدیقه ، عذرا ، مهرتابان فاطمه راضیه هم …

ادامه نوشته »

روی بال نسیم رایحه ی

روی بال نسیم رایحه ی یاس مینو سرشت می آید حوریان جنان به هم گفتند فاطمه از بهشت می آید فاطمه روشنی هر بدر است شب میلاد او شب قدراست آسمان حجاز ازاین خورشید همچو آئینه صاف و روشن شد دشت وصحرای مکه ازاین گل سبز شد با صفا وگلشن شد قدسیان با نشاط خندیدند عطر ناب بهشت پاشیدند روی …

ادامه نوشته »

تا آنزمان که گردش این روزگار هست

تا آنزمان که گردش این روزگار هست تا آنزمان که روز و شبی برقرار هست کم یا زیاد بسته به میزان لطف حق پای پیاده عشق به هر دل سوار هست وقتی گدا شدن به در دوست عاشقیست پس درتمام عمر به هر لحظه کار هست ما ظاهرا اگر چه خدا را ندیده ایم اما یقین که جلوه آیینه دار …

ادامه نوشته »

روشن تر از شکوه تو هفت آسمان نداشت

روشن تر از شکوه تو هفت آسمان نداشت دریای پر تموج روحت کران نداشت یوسف تر از حضور تو ای مصر منزلت سیر هزار منزل این کاروان نداشت مهریه زلال تو بانو اگر نبود این باغ های معرفت آب روان نداشت دیدند یازده چمن از دامنت شکفت یعنی که باغ نسل محمد خزان نداشت این روزگار پیر که شعر امید …

ادامه نوشته »

تا آمدی کمی بنشینی کنارمان

تا آمدی کمی بنشینی کنارمان تقدیر اشاره کرد به کم بودن زمان از روی خاک با کمی اکراه پا شدی رفتی وضو گرفتی از اشراق و بعد از آن هجده نفس کشیدی و رکعت به رکعتش نزدیک تر شدی به خودت،ذات بی نشان کم مانده بود دردِ پیغمبر خدا مردم خدایشان بشود:یک زن جوان می خواستی جلوه کنی بر زمین …

ادامه نوشته »
قالب وردپرس