معماری
خانه / اشعار (صفحه 132)

اشعار

آن گل که دین و مکتب از او آبرو گرفت

آن گل که دین و مکتب از او آبرو گرفت گلهای باغ عشق از او رنگ و بو گرفت بهر نماز عشق به محراب معرفت از چشمه سار چشم تر خود وضو گرفت وقتی که خواست جسم پدر را نهد به خاک با اشک بوسه ها ز رگ آن گلو گرفت چون شمع سینه سوخته ای آب شد تنش از …

ادامه نوشته »

خیال کن که پر از زخم ، پیکرت باشد

خیال کن که پر از زخم ، پیکرت باشد شکسته در غل و زنجیرها پرت باشد خیال کن هدف سنگ های کوفه و شام به روی نیزه سر دو برادرت باشد فقط تو باشی و هشتاد و چار ناموست و جمله های ” حواست به معجرت باشد” خیال کن حرمت بی پناه مانده و بعد به روی نی سر سردار …

ادامه نوشته »

تو یادگار حسینی که کربلا دیدی

تو یادگار حسینی که کربلا دیدی شبیه عمّه ی مظلومه ات بلا دیدی “سری به نیزه بلند است”را شما دیدی و غارت حرم و خیمه گاه را دیدی دو چشم گریه ی تو تا همیشه آباد است در این سکوت تو صدها هزار فریاد است برای گریه ات آقا اشاره کافی بود همین که چشم تو بینَد سه ساله کافی …

ادامه نوشته »

در روز عاشورای خون بیمار بودم

در روز عاشورای خون بیمار بودم اندر حصار بستر وتبدار بودم وقتی که جنگ با حرامی گشت آغاز انگشت حسرت بر دهان و زار بودم هر گاه یاری عازم میدان خون بود دل ناگران آخر پیکار بودم وقتی علی اکبر به خون خویش غلطید در حال اشک وزاری بسیار بودم آنگه که بابا گفت پشتم را شکستی با یاد هجران …

ادامه نوشته »

با عمه اش به پای حسین گریه میکند

با عمه اش به پای حسین گریه میکند در سجده هم برای حسین گریه میکند سجاد آل عشق و امام بکاست او هر لحظه در هوای حسین گریه می کند هشتاد درصد از لحظات غمش شده وقف حسین و جای حسین گریه می کند با خاطرات نیزه و سر لطمه می زند با یاد آن عبای حسین گریه می کند …

ادامه نوشته »

چه داغها که ندیدم چه رنجها نکشیدم

چه داغها که ندیدم چه رنجها نکشیدم میان بستر بیماریم به گریه تپیدم توان نبود به پیکر روم به یاری بابا دمی که داد غریبی زسوی او بشنیدم چه سخت بود شنیدم صدای ناله عمه در آن زمان که جدا گشنت راس باب شهیدم ز ناتوانی خود در زمان حمله به خیمه عرق شدم،زخجالت به روی خاک چکیدم به شام …

ادامه نوشته »

عمری برای غربت بابا گریستم

عمری برای غربت بابا گریستم در خود تمام مرثیه ها را گریستم عمه چقدر مرثیه ها را مرور کرد او روضه خواند و غرق تماشا گریستم اما چه زود عمع مرا ترک کرد و رفت! از آن به بعد، یکه و تنها گریستم با خاطرات شام غریبان کربلا یادم نمی رود که چه شب ها گریستم یک عمر با ترانه …

ادامه نوشته »

بعد از پدر بقیه عمرش طرب نداشت

بعد از پدر بقیه عمرش طرب نداشت شوری اشک دست کمی از رطب نداشت چهل سال و یک به یک به دلش غم نهفته بود غیر از حسین واژه ای دیگر بر لب نداشت در روز هم صدای گلویش بلند بود دیگر برای ناله نیازی به شب نیست گهواره ،آب کودک شش ماهه این کم است حالا بگو که گریه …

ادامه نوشته »

گذشت عمر و غم بی حساب دیدم من

گذشت عمر و غم بی حساب دیدم من ز دست دشمن جانی عذاب دیدم من به یاد تشنگی اهل خیمه افتادم هر آن زمان که به چشم خود آب دیدم من عطش ز بسکه توانم ربوده بود آنجا تمام کرببلا را سراب دیدم من میان شعله آتش به عصر روز دهم خیام را همه در التهاب دیدم من ز خون …

ادامه نوشته »

ای سهل در این کوچه ها بال و پرم سوخت

ای سهل در این کوچه ها بال و پرم سوخت از سوز درد تازیانه پیکرم سوخت از بسکه خاکستر به رویم ریخت دشمن عمامه را بردار که موی سرم سوخت در خاطر من هست که دیروز طفلی فریاد می زد عمه جانم معجرم سوخت! شام غریبان لحظه های سخت ما بود در بین آتش جا نماز مادرم سوخت آن لحظه …

ادامه نوشته »
قالب وردپرس