معماری
خانه / اشعار (صفحه 2)

اشعار

کوچه های مدینه و بوی

کوچه های مدینه و بوی زخم های تنی که می آید چشم های سپید یعقوب و بوی پیراهنی که می آید مرد سجاده ای که درک نکرد هیچ کس آیه ی مقامش را در هیاهوی شهر کوفه نداد هیچ کس پاسخ سلامش را تا عزاداریش شروع شود دیدن شیرخواره ای کافی ست تا صدایش به گوش ما برسد دیدن گوشواره …

ادامه نوشته »

بیاور با خودت نور خدا را

بیاور با خودت نور خدا را تجلی های مصباح الهدی را به پا کن کربلایی در دل ما تو که تا شام بردی کربلا را *** به پا شد شور محشر خطبه می خواند به خود لرزید منبر خطبه می خواند شکوهش کوفه را در هم فرو ریخت همه گفتند حیدر خطبه می خواند *** غروب قافله یادت نمی رفت …

ادامه نوشته »

وارث حیدر کرّار منم

وارث حیدر کرّار منم باعث خواری کفار منم خطبه ام مثل علی غوغا کرد کوفیان را همگی رسوا کرد تیغ برّانِ سخن در دستم از تبار علویّون هستم من که در دام بلا افتادم یوسف کرب و بلا سجّادم گرچه من وارد میدان نشدم دست بر قبضه ی طوفان نشدم مانده بودم که شوم یار حرم مثل عبّاس، علمدار حرم …

ادامه نوشته »

هر چند دل از گریه ی شب های دعا سوخت

هر چند دل از گریه ی شب های دعا سوخت شیرازه ام امّا همه در کرب و بلا سوخت هر صفحه ای از زندگی ام شرح فراقی ست هر لحظه ام عمری ست که در فصل عزا سوخت جامانده به روی بدنم ردّ اسیری روزی نفسی بود که در شام بلا سوخت یاد لب خشکیده ی شش ماهه مرا کشت …

ادامه نوشته »

غرق اشکی و گریه می باری

غرق اشکی و گریه می باری شده دریا ز چشم تو جاری راوی روضه های کرب و بلا روضه ی ناشنیده ای داری؟ این همه گریه کرده ای بس نیست تا به کی نوحه و عزاداری؟ بعد از آن غربت و اسیری ها خنده روی لبت نمی آری از تن نیمه جان و مجروحت می چکد خون و لاله می …

ادامه نوشته »

درد بسیار، مداوا گریه

درد بسیار، مداوا گریه ارث جامانده زهرا گریه روزها ناله و شب ها گریه آب می خورد، ولی با گریه گریه بر آب وضویش می ریخت خون دل بر سر و رویش می ریخت گریه بر شاه شهیدان خوب است گریه بر کشته ی عریان خوب است گریه بر دامن طفلان خوب است گریه بر آن لب و دندان خوب …

ادامه نوشته »

بنا نیست امروز افسرده باشیم

بنا نیست امروز افسرده باشیم پس از چند شب باز پژمرده باشیم مگر می شود نور را دیده باشیم ؟ ولی دل به خورشید نسپرده باشیم بنا بود ما را سر پا ببینند اگر بارها هم زمین خورده باشیم سه شب در بین کوچه نشستیم که سهمی از این سفره ها برده باشیم محال است ما را از آقا بگیرند …

ادامه نوشته »

من را به جرم عاشقی یار می برند

من را به جرم عاشقی یار می برند با این تن پر از تب ِ بیمار می برند این روزگار عجب بی حیا شده است آل رسول را سر بازار می برند رفتار می کنند به طرزی که گوئیا در خیل مسلمین صف کفار می برند زهر جفا نشد به خدا قاتلم که من دیدم که عمه را به چه …

ادامه نوشته »

بر روی نی دیدم سرت، بس گریه کردم

بر روی نی دیدم سرت، بس گریه کردم بر آیه های پیکرت ، بس گریه کردم با دیدن هر نوجوان و هر جوانی بر قاسم و بر اکبرت، بس گریه کردم هرگه صدای طفل کوچک می شنیدم بر خنده های اصغرت ،بس گریه کردم وقتی که طفلی پیش مادر گریه می کرد یاد رُباب ،آن همسرت، بس گریه کردم هرگه …

ادامه نوشته »
قالب وردپرس